مکث ِ کودکانه

ارسال شده فوریه 3, 2010 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

دوستان و خوانندگان این خانه،
گاه ِ کوچ به سرای دیگر است؛
از اینکه افتخار میزبان بودن ِ تک تک شما عزیزان را در این خانه داشته ام
به خود می بالم؛ خانه شیشه ای در اکثریت، پست هایش پیشکشی بود و هست
برای کسی که مفهوم ارزش های والای انسان و زندگی را برای من یکجا و در نزدیک ترین شکل به درون مایه راستین شان باز تعریف کرد،
برای او که چشم در چشم هم،باران ِ شور ِ دلدادگی گونه هایمان را تر کرد. به خانه دیگر می روم تا در آنجا عشق و زندگی ادامه پیدا کند و پست ِ مکث ِ کودکانه را از سوی ِ مخاطب ِ اصلی این خانه و به قلم او، به عنوان آخرین پست ِ خانه شیشه ای در اینجا قرار می دهم.

مکث ِ کودکانه:
داشتم با نسیم حرف می زدم که فواره ها باز شدن و آب شون رو محکم با برش های چند ثانیه ای شروع کردن به کوبیدن به شیشه ی دفترم. میز جلوی پنجره چنان لرزید که خاکستر جسد پدرام رو ریخت روی موکت و ظرف چینی خاکسترها رو چند تیکه کرد. نسیم داد زد: «آقای شهبازی ببیند اون فواره های لعنتی رو» و من از پنجره پریدم بیرون که خودم جهت شون رو عوض کنم. بیرون شهبازی رسید و همه ی فواره ها رو بست تا تنظیم شون کنه. همممه چی که آآآروم شد برگشتیم تو دفتر. نسیم روی مبل تکیه داد، به خاطر عملی که کرده بود پاهاش رو یه کم بازتر از حالت عادی گذاشته بود. دائم اصرار می کرد که این شعر جدیده رو که یه نفر از هرات برامون فرستاده بود باید کار کنیم. همه اش از وظیفه ی اخلاقی مون حرف می زد نسبت به این آدم، بدون این که قصد داشته باشه از قدرت اش برای مرعوب کردن من سواستفاده کنه. دستاش خشک شده بود و وقتی با لبه ی لیوانش بازی می کرد صدای برنده ای تو فضا می پیچید. نفهمیدیم هوا داره کاملا تاریک میشه. «هوا ابری شد یهو چرا؟» من پرسیدم، و بعد صدای سوت و کف از بیرون بلند شد. ناتالی اومد تو و گفت: «کسوف رو دیدین؟» نسیم رفت دم پنجره. من چراغ رومیزی رو روشن کردم. نسیم پرده ها رو تا آخر باز کرد. من بقیه لیوان نسیم رو سر کشیدم. نسیم همون طور که سرشو بالا گرفته بود و به آسمون نگاه می کرد گفت: «اصلا ولش کن.» و من با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفتم: «میشه پاتو روی خاکسترها نذاری.» و من در فکر کت و شلوار خاکستری نسیم بودم، و این که آیا در هرات هم آلان هوا تاریکه؟

درد ِ آرامش

ارسال شده دسامبر 2, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

زیر ِ پوست ات دانه ی آرامش می کارم،
زخم هایش را لیس می زنم
و
دانه ها هم تشنه اند،
چیزی در تو شکفته می شود هزار پر،
سرخ و دردناک؛
صدای استخوان هایم در آغوش گیری ِ خرد کننده ات؛
درد را به دنیا می آوری…
آه می کشی و می چشی بی دردی را؛
آشفتگی هایت را ساعت ِ ’نه شب در ِ خانه می گذارم،
تا برگردم لیس بزنم زخم های زخم خورده ات را…

از خود برون می آیی
با ناز ِ سر انگشتهایم

دستام

ارسال شده نوامبر 29, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

تو از دستام چه میدونی
از این دستای ِ گیج و منگ
نوازش می کنن من رو
اگه تن خسته مو دلتنگ

رو دیوارا جای ’مشتن
توو جیبام زخم ِ خشکیده ان
گاهی غمگین و یخ کرده
سلامی سرد و دزدیده ان

توو بارون یاد ِ تو هستن
که بی چتری و دلداده
رو شیشه می نویسن که
الان چشمای ِ تو خوابه

توو گریه چشمو می بندن
مث ِ قایم موشک بازی
به دنبالت نمی گردن
میخوان هر لحظه پیدا شی

چیزی آغاز می شود

ارسال شده نوامبر 21, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

دستهای مان را به یکدیگر می سپردیم،
چخماقی کشف نمی شد شاید
نخستین انسان ها بودیم اگر؛
دست در دست می شویم چیزی آغاز می شود بی نیاز،
برآورده کننده ی هر نیاز؛
شعله ای شاید، سرنوشت ساز،
سازنده؛ ویرانگر،
ویران کنیم با آن
آنچه بایستنی نیست میان ِ ما،
سازنده چون جرقه های نخست،
جهان آرا و مهر گستر،
دهنده، نه تنها به من و تو، به دیگران؛
مقدس اند دستان ِ ما
دستان ِ ما مقدس اند …

عشق هایی که نمی خواستیم

ارسال شده نوامبر 18, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

صبح می شد
پنجره باز بود
بوی حیاط ِ سرسبزتان
به یادم می آورد که مهمانم،
که تنبل تر شوم؛
چشمهایت آنگونه صادقانه بخندند
ناز بکشند خالصانه،
دستهایت گهواره ام کنند
تکان تکان، نرم، آنگونه که دوباره به خواب روم،
برخیزی باقی مانده ی صبحانه را بچینی…
سکون ِ تنم تکانی شود این بار بیدار کننده
دوش بگیرم، ’غر بزنم آب سرد است…

به دل ِ جنگل بزنیم، دوستانت بیایند
یکی زیر انداز پهن کند، کسی هیزم بچیند
دیگری گوشت سیخ کند…
تو درگیر ِ بحثی شوی
عصبی شوی
اما
سیگارم را به موقع به لبهایم برسانی
که پک بزنم،
چون نمی خواهم گیم ِ محبوب ام را در تلفن ات ببازم…

آه که چه برج ِ زهری بودم،
حالا خیلی عاقل ترم، آرام ترم
میدانی پسر!
عاشق هم شده ام!
فکر می کنی حالا بیشتر دوستم داری؟

پ.ن.1 : برای دوست قدیمی ام: ش
پ.ن.2 نامه هایت هنوز بوی ِ خوش ِ دوستی می آورد پسر

یک وقت

ارسال شده نوامبر 8, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

چه چیزی تو را از خانه بیرون می کشد گرگ ِ دانا؟
ما که همواره یکدیگر را گرسنه راهی کرده ایم تا گرسنه باشیم…
ما برای سیر کردن زیادی هستیم،
یک وقت سیر بر می گردیم
که
خواسته باشیم طعم ِ خود را از دهان ِ هم
بچشیم.

بوم

ارسال شده نوامبر 1, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

پیش از هر بوسه بر بوم،
در تو آغشته شده
قلموی ِ من،
در تو که خوبی؛
آنگاه جان می گیرند آرزوهایمان بر بوم،
که
دوست شان دارم
و
ظرف ِ آب و رنگ را به سلامتی شان سر می کشم

که بگذاری

ارسال شده اکتبر 29, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

دلم سوراخ شده
فرو چکیده
قطره
قطره
و
نشانی مرا به همه داده
که
کجا به کدام دیوار تکیه داده ام؛

’قطر ِ انگشت تو
که بگذاری بر این زخم/سوراخ،
هدر نرود دلم هیچ جا،
همیشگی
باید باشد
.

گیجی ِ باور

ارسال شده اکتبر 27, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

گیجی ِ
باور نکردن
اما
حس کردن
است،
سادگی ِ باور ِ
باران ِ پشت ِ
شیشه نیست
این بار

حالا

ارسال شده اکتبر 13, 2009 توسط aseman22
دسته‌ها: Uncategorized

جادوی ام نمی کند
صدای ات،
خود ِ تویی، همه ی حواس ات پرت ِ من است،
خود ِ توست و همه ی تو نیست
همه ی تایید کردن هایت،
آرام که می شوی
از آنها می شوی، از آن پف کرده گنجشک ها
که
قرقی ها را خیره به خود گرسنه می میرانی،
خود ِ توست اما هنوز همه ات نیست که خوب تری و بد تری،
جادو ام نمی کند صدایت، دروغ است جادو،
خوابم می کند بی خوابم می کند
قرص ِ آرام بخش می شود
در به در ِ آرام بخش هم می کند،
به ’ شش های هم، فرویمان می کند،
به دیوار تکیه ام می دهد، سرافراز و افراشته ام می کند،
جان می گیرد و می دمد
در
من هر آنچه که می خواسته ام خواستنی ِ من،
و
جادو ’لنگ هم ندارد که بیاندازد حالا


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.