پیشگیری

Posted نوامبر 11, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

برای پیشگیری از کشتن سه جوان،
به خاطر هم -جنس-گرا بودنشان،
چه کاری می توانیم انجام دهیم؟

یک وقت

Posted نوامبر 8, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

چه چیزی تو را از خانه بیرون می کشد گرگ ِ دانا؟
ما که همواره یکدیگر را گرسنه راهی کرده ایم تا گرسنه باشیم…
ما برای سیر کردن زیادی هستیم،
یک وقت سیر بر می گردیم
که
خواسته باشیم طعم ِ خود را از دهان ِ هم
بچشیم.

بوم

Posted نوامبر 1, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

پیش از هر بوسه بر بوم،
در تو آغشته شده
قلموی ِ من،
در تو که خوبی؛
آنگاه جان می گیرند آرزوهایمان بر بوم،
که
دوست شان دارم
و
ظرف ِ آب و رنگ را به سلامتی شان سر می کشم

که بگذاری

Posted اکتبر 29, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

دلم سوراخ شده
فرو چکیده
قطره
قطره
و
نشانی مرا به همه داده
که
کجا به کدام دیوار تکیه داده ام؛

’قطر ِ انگشت تو
که بگذاری بر این زخم/سوراخ،
هدر نرود دلم هیچ جا،
همیشگی
باید باشد
.

گیجی ِ باور

Posted اکتبر 27, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

گیجی ِ
باور نکردن
اما
حس کردن
است،
سادگی ِ باور ِ
باران ِ پشت ِ
شیشه نیست
این بار

خود ِ عشق است

Posted اکتبر 19, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

دنبالم بیا،
دستم را بگیر ببر خیابان گردی،
جاهایی که نمی شناسم، بلد نیستم؛
به تو اعتماد کردن را می دانی چقدر دوست دارم،
دریافت ِ این حس را از من، می دانم که می پرستی،
مرا از جایی بردار،
به رستوران هایی که می شناسی و با اشتیاق تعریف می کنی برویم،
که
دیوانه ی شوق ات می شوم و نمی فهمم چه گفتی، کجا را گفتی…
به جاهایی که خاطره های بد داری
تا
همه اش شسته شود؛
مرا بگذار در ِ خانه
و
صبر کن تا به خانه بروم بعد برو،
یا
مرا به خانه ات ببر
زیر ِ یک سقف باشیم،

تو این کارها را بکن،
تو بیشتر دوست داری
دنبالم بیایی
و
شاید من بیشتر دوست دارم
منتظر ات باشم…
تو با اینکه کمی ’هل می کنی و حواس پرت می شوی هنوز دوست داری،
جسوری اش را داری
و
من این همه ناز ِ خود جوش و خود بی خبرت را کجا بکشم؟
چند جیب ام را پر کنم، چقدر زیر ِ لباسم پنهان کنم، در کیف بگذارم
و
به سختی زیپ کنم، چقدر نجویده قورت بدهم،
تا کی زیر تخت قایم کنم، زیر ِ دوش بشورم با حوله بگیرم
یا
توی ِ کشوها بگذارم…

چیزی ما را هدایت می کند هوشمند،
خارج از چرخه ی جنسیت و داخل ِ چرخه ی ِ انسان،
که
می دانیم کجاها، چگونه راه باز کنیم
و
این بسیار خود جوش بودنش همه ى عشق است،
این که من در خود بشکفم هزار شکوفه ی خوشبوی ِ زخم آور را خواهان،
که
تو عاشقانه استوار تر باشی و من دلبرانه عاشق،خود ِ عشق است
که
سهم ِ بدیهی ماست،
این که قدرت ِ زیبای ِ داشته ات که به آن افزوده ام را،
به پای عشق مان به زانو در می آوری،
آن هنگام را می گویم که واژه ی “ناز” ، صد واژه برای معادل ِ تو شدن یاری می خواهد
و
” کیش و مات شدم” را می گویی؛

آن هنگام را می گویم
آن هنگام…

حالا

Posted اکتبر 13, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

جادوی ام نمی کند
صدای ات،
خود ِ تویی، همه ی حواس ات پرت ِ من است،
خود ِ توست و همه ی تو نیست
همه ی تایید کردن هایت،
آرام که می شوی
از آنها می شوی، از آن پف کرده گنجشک ها
که
قرقی ها را خیره به خود گرسنه می میرانی،
خود ِ توست اما هنوز همه ات نیست که خوب تری و بد تری،
جادو ام نمی کند صدایت، دروغ است جادو،
خوابم می کند بی خوابم می کند
قرص ِ آرام بخش می شود
در به در ِ آرام بخش هم می کند،
به ’ شش های هم، فرویمان می کند،
به دیوار تکیه ام می دهد، سرافراز و افراشته ام می کند،
جان می گیرد و می دمد
در
من هر آنچه که می خواسته ام خواستنی ِ من،
و
جادو ’لنگ هم ندارد که بیاندازد حالا

من آن همزاد ِ تو هستم

Posted اکتبر 3, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

ندانستم تنم تب کرد
تو قلب ات در زمستان بود
نفهمیدم دلم لرزید
دو چشم ات خواب ِ وحشت دید

کجا قلب ات شکست از عشق
که خم می شد دو زانوی ام
چه می شد چشم ِ من تر بود
در اوج ِ عشق ِ با اویم

به سوی ات باز می گردم
تو که همزاد ِ من بودی
به هر جا که سفر کردم
تو تنها یار ِ من بودی

ناخدایان

Posted سپتامبر 27, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized

وقتی دستپاچه و پا برهنه به آتش ات می افتم
و تاول به جان ِ دستان ِ اطرافیان می اندازم هر بار( آری مردمی از تو می سوزند)
آنها
که گوشه های لباسم را خاموش می کنند،
دستهایی که دلهاشان دلهره ام را دارند
و
خودت هم عاشقانه برایم می ترسی،
نگو تا بیخ ِ خرخره ی جویدنی ات را غرور نمی گیرد،
چشمه های تن ِ تن کوب ات بیشتر نمی جوشد
و
دستان ِ شریف ات پوست ِ این عشق را یکی دو تازیانه، که هی: دقایقی من
ناخدای ِ این دریای ِ دو ناخدایم، مهمان نمی کند
و
شرم بر من اگر بیشتر عاشق نباشم…
از چه بترسم؟
وقتی شریف بودن کارمان است.

برای ما

Posted سپتامبر 26, 2009 by aseman22
Categories: Uncategorized