تو و تو
الوارها را از دستم بگیر
رنگ و پرده و نرده را،
همه ی هنرم را نخواه…
این میخ ها خیلی درد دارند!
بر تن ات بنا می کنم خانه ای درختی،
فصلی و موقت؛
وقتی نباشم جای ِ مهمان ِ تو و تو،
و
قاب ِ عکس ساکت ام در کنج ِ دیوار
الوارها را از دستم بگیر
رنگ و پرده و نرده را،
همه ی هنرم را نخواه…
این میخ ها خیلی درد دارند!
بر تن ات بنا می کنم خانه ای درختی،
فصلی و موقت؛
وقتی نباشم جای ِ مهمان ِ تو و تو،
و
قاب ِ عکس ساکت ام در کنج ِ دیوار
جولای 7, 2009 at 5:25 ب.ظ
خوش به حالت که شعر میگی و خودت رو تخلیه میکنی.منم با نوشتن خودم رو خالی میکنم ولی نه مثل شما.
جولای 8, 2009 at 6:32 ب.ظ
ناگاه به یادم آمد
هنرهای تجسمی سالهای دور
.
میخ،
پیچ،
و شاید هم پرچ!
.
تمام آنچه بدوی محتاجشان بودیم عشق بود
جولای 9, 2009 at 7:14 ب.ظ
خیلی لطیف بود. عنوانش به خصوص خیلی منو گرفت… خیلی خوب بود. ببین پارتنر تو موجود خوش شانسیه. تو ازینا هستی که تو رابطه ت خیلی مایه میذاری و طرفتو یهو می پرستی. (اینم سایکو انلایز مفت و مسلم شعرت!)
جولای 10, 2009 at 7:06 ب.ظ
عالی بود
موفق پیروز و متفاوت باشی
جولای 11, 2009 at 5:35 ب.ظ
[...] خانه ی شیشه ای: لینک به منبع [...]
جولای 11, 2009 at 5:45 ب.ظ
یک سوال؟ چرا آسمان 22؟
جولای 12, 2009 at 12:01 ق.ظ
dalileh khasi nadareh alfo jan
fek konam be yeki az khabham rabt dasht.