به من دست بزن
به من دست بزن
چند شب ِ متوالی، نه یک شب در میان؛
به تو دست می زنم،
مجسمه ات را می سازم
نفس هایم را می گیرم،
بازدم های ِ تو، دنیا را به من پس می دهند،
زیر ِ دستم،
پلک می زنی
می اندیشی چقدر مرا دوست داری؟
سپس می گویی:
تا اندازه ای که هیچ گاه، سرگذشت هایمان، از هم خالی نباشند
نقطه
گریه داشت؟
چرا این هنگام،
گاهی نم می زنی، همیشه شبنم می زنم!
به تو دست می زنم و دوباره می اندیشی:
به راستی، جز خودت، هیچ کس را نمی توانی کنار ِ من تصور کنی
نقطه
بیاندیش
بیاندیش
بیاندیش
سپتامبر 13, 2009 در 12:53 ب.ظ.
اینها رو در چه وضعی میگی؟ باید حال عجیبی باشه.
سپتامبر 13, 2009 در 2:55 ب.ظ.
خیلی خیلی زیبا
سپتامبر 14, 2009 در 6:15 ق.ظ.
سلام نوشته خیلی با حالی بود همیشه موفق باشید
سپتامبر 14, 2009 در 8:31 ب.ظ.
جالبه
سپتامبر 20, 2009 در 3:31 ق.ظ.
[...] خانه ی شیشه ای: به من دست بزن لینک به منبع [...]
سپتامبر 20, 2009 در 8:09 ب.ظ.
in kheili khoob bood.