درد ِ آرامش
زیر ِ پوست ات دانه ی آرامش می کارم،
زخم هایش را لیس می زنم
و
دانه ها هم تشنه اند،
چیزی در تو شکفته می شود هزار پر،
سرخ و دردناک؛
صدای استخوان هایم در آغوش گیری ِ خرد کننده ات؛
درد را به دنیا می آوری…
آه می کشی و می چشی بی دردی را؛
آشفتگی هایت را ساعت ِ ’نه شب در ِ خانه می گذارم،
تا برگردم لیس بزنم زخم های زخم خورده ات را…
از خود برون می آیی
با ناز ِ سر انگشتهایم
دسامبر 3, 2009 در 8:15 ق.ظ.
آه میکشی و میچشی بیدردی را..
فوق العاده ای تو..
دسامبر 3, 2009 در 7:38 ب.ظ.
قابل ستایش
عالی
از خود برون می آیی
با ناز ِ سر انگشتهایم
دسامبر 7, 2009 در 1:13 ب.ظ.
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم ، همراز عشق و همنفس جام باده ایم
در ضمن هیچم فوق العاده نیستی تو
ژانویه 4, 2010 در 9:35 ب.ظ.
dorood
kheyli vaght bood ke behet sar nazade boodam
vahala ke in neveshteye zibato khoondam pashiiimooonam
movafagh bashi
فوریه 2, 2010 در 2:02 ب.ظ.
کجایی تو؟
ژانویه 31, 2011 در 7:55 ق.ظ.
بخوبی از تکنیک بهره بردی تکنیک صرف شد برای خلق یک روایت نو از همخوابگی
در مجموع وبلاگ استخون داریه دیگه داشتم از حرفای لوسه باقیه دوستان هومو خسته می شدم