درد ِ آرامش

زیر ِ پوست ات دانه ی آرامش می کارم،
زخم هایش را لیس می زنم
و
دانه ها هم تشنه اند،
چیزی در تو شکفته می شود هزار پر،
سرخ و دردناک؛
صدای استخوان هایم در آغوش گیری ِ خرد کننده ات؛
درد را به دنیا می آوری…
آه می کشی و می چشی بی دردی را؛
آشفتگی هایت را ساعت ِ ’نه شب در ِ خانه می گذارم،
تا برگردم لیس بزنم زخم های زخم خورده ات را…

از خود برون می آیی
با ناز ِ سر انگشتهایم

کاوش نوشته‌های هم‌دسته: Uncategorized

6 دیدگاه در “درد ِ آرامش”

  1. جواد می‌گوید:

    آه میکشی و میچشی بیدردی را..
    فوق العاده ای تو..

  2. دوست می‌گوید:

    قابل ستایش
    عالی

    از خود برون می آیی
    با ناز ِ سر انگشتهایم

  3. آبتین می‌گوید:

    ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم ، همراز عشق و همنفس جام باده ایم
    در ضمن هیچم فوق العاده نیستی تو

  4. pesarake tanha می‌گوید:

    dorood
    kheyli vaght bood ke behet sar nazade boodam
    vahala ke in neveshteye zibato khoondam pashiiimooonam
    movafagh bashi

  5. جواد می‌گوید:

    کجایی تو؟

  6. آرمین می‌گوید:

    بخوبی از تکنیک بهره بردی تکنیک صرف شد برای خلق یک روایت نو از همخوابگی
    در مجموع وبلاگ استخون داریه دیگه داشتم از حرفای لوسه باقیه دوستان هومو خسته می شدم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.